عبد الله قطب بن محيى

165

مكاتيب عبد الله قطب بن محيى

در آن دم به نيكويى خود دل بسته باشد ، گرفتار ماند « لا يموتن احد الّا و هو بحسن الظن باللّه » اين است شكر و سپاس خداوند منعم را كه در حين موت مطيع و عاصى را يكسان صلاى رجا درداد و در ايام حيات به قانون حكمت ، ميزان فرق نهاد ، آدمى كامل آن است كه صاحب قوّتين و ناظر نظرتين باشد ؛ در ايام حيات همه كوس عمل كوبد و در حين موت همه گوش به نداى فضل دارد . مؤمن را قوّتى هست كه در تمام ايام زندگى آن معطل است براى روز مرگ ، آن را در نهان خانهء جان مىپرورد ؛ جايى كه ديدهء قواى بشريت كه عمّال جسدند به آن نمىافتد ، چون وقت مردن رسيد ، آن قوّت از نهان بيرون مىجهد و نطقى آغاز مىكند كه هرگز چنان نطق از او كس نشنيده . تمام قواى بشريّت لال و دنگ مىشوند و مات و حيران مىگردند و هر يك به سوراخى مىگريزند . آن قوّهء جوان‌مرد شير صفت ، در آن عرصه دم بر زمين مىكوبد و نعره مىزند كه مرگ از بيم او لال مىشود و با وى سر به سر راضى است ، مرگ آمده بود كه او را بكشد ، اكنون به جان از او زينهار مىخواهد كه چنان‌كه آمده بود بازرود ، او نمىگذارد و تيغ بركشيده كه يحيىوار سر مرگ ببرد ، مرگ به جان‌كنش خود را از چنگ او خلاص مىكند و مىگريزد كه « المؤمنون لا يموتون و لكن ينتقلون من دار الى دار » لشكر معاصى به سر او تاخت مىآورد كه مگرش از پاى درافكند ، صورى از صورهاى رجا در دهن مىگيرد ، و درمىدمد ، لشكر معاصى بر جاى از آن نهيب جان مىدهد ، القصه مؤمن اگر سرتاپاى غرق گناه باشد ، در حين مرگ چنان اميدوار مىرود كه اگر يك ذرّه از آن اميد بر تمام اهل ارض قسمت كنند ، همهء ايشان را بگنجاند و اين جز مؤمن را نباشد . قدم دريغ ندار از جنازهء حافظ * كه گرچه غرق گناه است مىرود به بهشت نگويم كه مؤمن را فزع و اهوال و بعض مؤاخذه و عقاب نيست ، اين‌ها در ثانى الحال باشد ، آن‌كس را كه باشد به نوعى از انواع ، اما در آن دم كه رود چنان رود كه گفتم . آرى :